ققنوس نماد جاودانگی



به سنگینی یک پَر

یک افسانه صحرایی ، از مردی می‌گوید که می‌خواست به شهر دیگری مهاجرت کند و شروع کرد به بار کردن شترش .فرشهایش، لوازم پخت و پز ، صندوقهای لباسش را بار کرد و حیوان همه را پذیرفت .وقتی می‌خواست به راه بیفتد ، مرد پَر آبی زیبایی را به یاد آوردکه پدرش به او داده بود .

پَر را برداشت و بر پشت شتر گذاشت . اما با این کار ، جانور زیر بار تاب نیاورد و جان سپرد .

حتماً مرد فکر کرده است : شتر من حتی نتوانست  وزن یک پر را تحمل کند .

گاهی ما هم در مورد دیگران همینطور فکر می‌کنیم .نمی فهمیم که شوخی کوچک ما شاید همان قطره ای بوده است که جامی پر از درد و رنج را لبریز کرده .

دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

روح خدا

روح خدا که در ما حضور دارد ، می‌تواند مثل یک پرده سینما توصیف شود . روی پرده حوادث زیادی اتفاق می افتد -مردم عاشق می‌شوند ، جدا می‌شوند، گنج می‌یابند ، کشورهای دوردست را کشف می‌کنند .

مهم نیست که چه فیلمی پخش می‌شود ، صحنه همیشه همان است . مهم نیست که اشکی یا خونی ریخته شود، جون هیچ چیز نمی‌تواند سفیدی پرده سینما را لکه دار کند .

درست مثل پرده سینما،خدا هم آنجاست ،پشت مشکلات و لذت های هرکس .وقتی فیلم به پایان برسد ، اورا می‌بینیم .

دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

خدا را در در زندگی جستجو کن

از یک سو، می‌دانیم که جستجوی خدا مهم است . از سوی دیگر، زندگی فاصله ای میان ما و او می‌آفریند . احساس می‌کنیم باریتعالی ، ما را نادیده می‌گیرد ،یا گرفتار مشغولیت های روزمره مان می‌شویم . این ،احساس گناهی در ما پدید می‌آورد .یا به خاطر خدا زندگی را بیش از حد انکار می‌کنیم ، و یا به خاطر زندگی ،خدا را بیش از حد انکار می‌کنیم .

این تضاد ظاهری ،صرفاً خیال است .خدا در زندگی است و زندگی در خداست .آدم فقط باید از این موضوع آگاه باشد ،تا سرنوشت را بهتر بفهمد . اگر بتوانیم در هماهنگی مقدس پیرامونمان در هر روز نفوذ کنیم ،همواره در مسیر درست قرار خواهیم داشت ،و وظایفمان را به انجام خواهیم رساند .

دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

دوستی من تا نداشت

شکلات

با یک شکلات شروع شد.من یک شکلات گذاشتم توی دستش او یک شکلات گذاشت توی دستم.من بچّه بودم.او هم بچّه بود.سرم را بالا کردم.سرش را بالا کرد.دید که مرا می شناسد.خندیدم.گفت:دوستیم؟گفتم:دوست دوست.گفت تا کجا؟گفتم:دوستی که تا ندارد.گفت:تا مرگ!خندیدم و گفتم:من که گفتم تا ندارد!گفت:باشد!تا پس از مرگ.گفتم:نه!نه!نه!تا ندارد.گفت: قبول-تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند.یعنی زندگی پس از مرگ باز هم با هم دوستیم.تا بهشت.تاجهنّم.تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم.خندیدم و گفتم:تو براش تا هر جا که دلت می خواهد یک تا بگذار.اصلاْ یک تا بکش از این سر دنیا تا آن سر دنیا.امّا من اصلاْ تا نمی گذارم.نگاهم کرد.نگاهش کردم.باور نمی کرد.می دانستم او می خواست حتماْ دوستیمان تا داشته باشد.دوستی بدون تا را نمی فهمید.
گفت:بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم.گفتم:باشد تو بگذار.

گفت:شکلات-هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من.باشد؟
گفتم:باشد.هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش.او هم یک شکلات توی دست من.باز همدیگر را نگاه می کردیم.یعنی که دوستیم.دوست دوست.من تندی شکلات را باز می کردم ومی گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم.می گفت:شکمو!تو دوست شکمویی هستی.و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.می گفتم:بخورش!
می گفت:تمام می شود.می خواهم تمام نشود و تا همیشه بماند.صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدامش را نمی خورد.من همه اش را خورده بودم.گفتم:اگر یک روز شکلاتهایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها آنوقت چه کار می کنی؟گفت:مواظبشان هستم.می گفت می خواهم نگهشان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم در دهانم و می گفتم نه .نه.تا ندارد.دوستی که تا ندارد.یک سال-دو سال-چهار سال-هفت سال-ده سال و بیست سال شده است.او بزرگ شده است.من بزرگ شده ام.من همه شکلاتها را خورده ام.او همه شکلاتها را نگه داشته است.او آمده است امشب تا خداحافظی کند.می خواهد برود آن دور دورها .می گوید:می روم امّا زود بر می گردم.من میدانم می رود و بر نمی گردد.یادش رفت شکلات را به من بدهد.من یادم نرفت.یک شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم:این برای خوردن.یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش.گفتم:این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت.یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش.هر دو را خورد.خندیدم.می دانستم دوستی من تا ندارد. می دانستم دوستی او تا دارد.مثل همیشه.خوب شد همه ی شکلاتهایم را خوردم.امّا او هیچکدامشان را نخورد.حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟!

پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

سرگذشت یک مبتکر

میلتون اریکسون مبتکر روش درمانی جدیدی است که بر هزاران پزشک در ایلات متحده تاثیر گذاشته است . وقتی دوازده ساله بود ،دچار فلج اطفال شد . ده ماه بعد ، شنید که پزشکی به پدر ومادرش گفت : پسرتان شب را تا صبح دوام نمی‌آورد .

اریکسون صدای گریه مادرش را شنید . فکر کرد : که می‌داند ، شاید اگر شب را دوام بیاورم ، مادرم این طور زجر نکشد .

وتصمیم گرفت تا سپیده دم روز بعد نخوابد . وقتی خورشید بالا آمد ، به طرف مادرش فریاد زد : آهای ، من هنوز زنده ام !

چنان شادی عظیمی در خانه درگرفت که تصمیم گرفت همیشه تمام تلاش‌اش را بکند که یک شب دیگر درد و رنج خانواده‌اش را عقب بیندازد .

اریکسون در سال ١٩٩٠ ، در هفتاد و پنج سالگی درگذشت و از خود چندین کتاب مهم درباره ظرفیت عظیم انسان برای غلبه بر محدودیت هایش ، به جای گذاشت .

 

شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

اعجاز نوشتار

بزرگی می گفت :

بنویس ! چه یک نامه ، خاطرات روزانه ، یا یادداشتی موقع صحبت با تلفن- اما بنویس !

با نوشتن ، به خدا و به دیگران نزدیک تر می‌شویم .

اگر گاهی می‌خواهی نقش خودت را در دنیا بهتر بفهمی ، بنویس . سعی کن روح‌ات را در نوشته ات بذاری ، حتی اگر هیچ کس کارت را نمی‌خواند یا بدتر ، حتی اگر کسی چیزی را بخواند که نمی‌خواهی خوانده شود .

همین نوشتن به ما کمک می‌کند افکارمان را تنظیم کنیم و پیرامون مان را واضح تر ببینیم . یک کاغذ و قلم معجزه می‌کند . درد را تسکین می‌دهد ، رویا را تحقق می‌بخشد و امیدهای از دست رفته را باز می‌گرداند .

کلمه قدرت دارد .

شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

خودت را در دستان خداوند رها کن

مرد تردستی  وسط میدان شهر می ایستد ، سه پرتقال بیرون می‌آورد و بالا و پایین می اندازد . مردم جمع می شوند و از ظرافت و چابکی حرکاتش به شگفت می‌آیند .

زندگی کم و بیش همین است . همیشه در هر دستمان پرتقالی داریم و پرتقالی هم در هوا داریم . اما پرتقالی که در هواست ، خیلی فرق دارد . با توانایی و تجربه بالا انداخته شده ، اما راه خودش را می‌رود ، ما هم مثل این تردست ، رویایی را به میان جهان می‌اندازیم ، اما همیشه در اختیار ما نیست .

گاهی باید بدانی که چطور خودت را در دستان خدا رها کنی و از او بخواهی که در زمان مناسب رویایت راه خودش را برود و  تحقق یافته ، دوباره به دستان تو برگردد .

 

 

شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

چگونه همیشه پرانگیزه بمانیم

1-یک دلیل واقعی پیدا کنید تا شما را تا انتهای مسیر رسیدن به هدف پرانگیزه نگه دارد :

 اگر دلیل شما به اندازه کافی هیجان بخش نباشد شما را برای شروع به کار تحریک نمی کند . باید کمی عمیق تر فکر کنید . تا بتوانید این دلیل واقعی را پیدا کنید ،شاید مدتی زمان ببرد اما ارزشش را دارد .

2- تصویری واقعی از شکست و نرسیدن به هدف را برای خود بسازید :

این تصویر به شما انگیزه می دهد تا از شکست گریزان باشید .

3- تصویر هدف و یا موقعیتی را که  قصد رسیدن به آن را دارید تهیه کنید :

 آن را در مکانی که مرتب آن را ببینید مثلا ً درب کمد یا پشت کتاب بچسبانید .این کار به شما مرتب یادآوری می کند هدف شما چیست .

4- با خانواده و یا دوستان خود در مورد برنامه تان برای رسیدن به هدف صحبت کنید :

اگر گاهی در پیمودن راه احساس خستگی کردید و یا قصد کنار کشیدن داشتید ،‌این افراد می توانند به شما قدرتی دوباره بدهند .آنها نمی گذارند شکست بخورید .

5- هدف خود را به قسمتهای کوچک تقسیم کنید :

با این کار این احساس در شما ایجاد می شود که توانایی رسیدن به اهدافتان را دارید . مثلا ً برای برنامه ریزی کنکور سال آینده برنامه هفتگی داشته باشید .

6- به خودتان جایزه بدهید  :

هروقت در طی مسیر رسیدن به هدف از مرحله ای به مرحله دیگر وارد شدید برای خودتان جشن بگیرید ؛ مثلاً به خودتان وعده بدهید که اگر برنامه این هفته را تا 80% انجام دادم برای خودم یک کتاب بخرم ؛اگر تا 90% انجام شد یک لباس بخرم و اگر 100% انجام شد یک قطعه برای رایانه و یا چیزی شبیه این .

7- روند پیشرفت خودتان را به صورت عددی جدول بندی کنید :

جدول برنامه ریزی داشته باشید و همه چیز را عددی یادداشت کنید ، عددها قدرت عجیبی دارند

8- تفریح را فراموش نکنید :

سعی کنید زندگی برایتان جذاب و جالب باقی بماند ورزش کنید ؛فیلم ببینید ؛آهنگهای شاد گوش بدهید (بد نیست تکانی هم به خودتان بدهید) با دوستان خوبتان به گردش بروید و هرکاری که احساس خستگی و عادی بودن نکنید .

9- افراد یا گروههایی را که اهدافی مشابه اهداف شما دارند پیدا کنید :

 تبادل نظر کنید ، در کنار هم پیشرفت کنید ،آموخته های خودتان را با هم در میان بگذارید و با هم رشد کنید .

10 استاد و راهنما برای رسیدن به اهدافتان پیدا کنید :

این افراد می توانند توصیه های خوب به شما بکنند ، از تجربیات آنها استفاده کنید .

11- خیلی به خودتان فشار نیاورید :

 اگر احساس سردرگمی و ناامیدی کردید نگران نباشید این یک امر طبیعی است ، سعی کنید دوباره خودتان را جمع و جور کنید و دوباره برای رسیدن به هدف بجنگید .

 

سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

ریشه واژه فلسفه

واژه ی فلسفه

واژه فلسفه از واژهٔ یونانی Philosophia برگرفته شده است که به معنای خرد دوستی است که در زبان عربی و فارسی رایج گشته است. این واژهٔ یونانی از دو بخش تشکیل شده است؛ Philo به معنی دوستداری و sophia به معنی دانایی.
اولین کسی که این واژه را به کار برد، فیثاغورس بود. زمانی از او پرسیدند که: "آیا تو فرد دانایی هستی؟" وی پاسخ داد:"نه، اما دوستدار دانایی (Philosopher) هستم."یول
بنابراین فلسفه از نخستین روز پیدایش به معنی دوستی ورزیدن به دانایی، تفکر و فرزانگی بوده است.

مخاطب ققنوس (ناشناس)

 

سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

اگر رفتی بردی , وگر خفتی مردی

اگر رفتی بردی , وگر خفتی مردی ...
شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند . سر بنهادم و شتربان را گفتم : دست از من بدار .
پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه شد بختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرده باشد از سختی
گفت : ای برادر حرم در پیش است و حرامی در پس , اگر رفتی بردی , وگر خفتی مردی .
خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت
شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت (گلستان سعدی
)

مخاطب ققنوسی (ناشناس)

 

دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

غبار روبی روح.....چه بلایی بر سر روز خوبمان می آید ؟برای امروزمان چه کنیم؟

گاه ما روز خوبی را شروع می کنیم یا حد اقل قصد داریم که روز خوبی داشته باشیم . اما ظاهرا دیگران نمی گذارند .
در تاکسی راننده شروع به نالیدن از روزگار می کند و مسافر دیگر از بدی اقتصاد می گوید . در محل کار همکار حسودمان برای ما می زند و اعصاب ما را خراب می کند . در دانشگاه استاد بی منطق خوب درس نمی دهد و انتظار دارد کلی مقاله و تکلیف آماده کنیم . خلاصه هر طرف می رویم کلی خبر بد هست .
چه بلایی بر سر روز خوبمان می آید ؟ همان بلایی که در هوای پر از گرد و غبار بر سر یک ماشین تمیز می آید .
روز خوبمان خراب می شود . هر روز همینطور است . انرژی منفی مثل گرد و غبار در فضا معلق و شناور است و راه گریزی از آن نیست .
اما سوال این است
اگر خانه شما گرد و غبار بگیرد دست روی دست می گذارید و آنرا تمیز نمی کنید ؟ البته که نه . در شهر ها و محل هایی که گرد و خاک زیاد است ما باید هر روز خانه و وسائل را تمیز کنیم وگر نه زیر گرد و غبار مدفون می شوند .
خانه دل و فضای روانی ما کم اهمیت تر از فضای فیزیکی و خانه مسکونی ما نیست .

هر روز باید وقتی را برای غبار روبی خانه دل بذاریم . انباشتن خشم ها و نفرت ها و رنجش ها در در دل درون آدم را تیره و آلوده می کند . شادی را نمی توان در تیرگی و آلودگی پیدا کرد .
اگر زباله های آشپزخانه را هر شب دم در نگذارید خانه شما بعد ازیک هفته قابل سکونت نخواهد بود حتی همسایه ها هم از کنار خانه شما نمی توانند بگذرند . حال فکرش را بکنید اگر آدم سالها کینه و خشم و افکار منفی و نا امیدی را در درون خود نگاه دارد چه بلایی بر سر خانه درونش می آید . حتی از کنار این آدم هم نمی توان رد شد چون احساس منفی خود را شدیدن به دیگران منتقل می کند .
پس ما باید هر روز زمانی را به پاکسازی درون و مراقبه اختصاص دهیم و مراقب ذهن افکار و احساسات خود باشیم.

مخاطب ققنوسی (ناشناس)

 

یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

ترفند های ققنوسی شهامت مبارزه

            فیل

یک مربی حیوانات سیرک ، می تواند با نیرنگ بسیار ساده ای بر فیل ها غلبه کند : وقتی فیل هنوز کودک است ، یک پایش را به تنه درخت می بندند . بچه فیل هر چه تلاش می کند نمی تواند خودش را آزاد کند . اندک اندک به این تصور عادت می کند که تنه درخت از او نیرومند تر است .

هنگامی که بزرگ می شود و قدرت شگرفی می یابد ، تنها کافی است یک نفر طنابی دور پای فیل گره بزند و او را به یک نهال ببندد . فیل تلاشی برای آزاد کردن خودش نمی کند .

همچون فیل ها ، پاهای ما اغلب اسیر بند های شکننده اند .

اما از آنجا که هنگام کودکی به قدرت تنه درخت عادت کرده ایم ، شهامت مبارزه را نداریم . بی آنکه بفهمیم تنها یک عمل متهورانه ساده برای دست یافتن ما به آزادی کافی است

 

یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

دوست داشتن یا داشتن دوست

 

 

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست

                    دوست داشتن امری لحظه ای است

                                     ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن

"دکتر شریعتی"

پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

مانع کار طبیعت نشویم

 

پرسش و پاسخ

در قهوه خانه دوردست در اسپانیا ، در نزدیکی شهر اولیته ، مالک قهوه خانه پلاکی گذاشته است که می گوید :

همین که توانستم تمامی پاسخ ها را بیابم ، تمام پرسش ها عوض شدند .

استاد می گوید :

ما همیشه نگران یافتن پاسخیم . گمان می کنیم پاسخ ها برای فهمیدن معنای زندگی مهم اند .

مهم تر آن است که به تمامی زندگی کنیم و بگذاریم زمان رازهای هستی مان را آشکار کند . اگر بیش از حد نگران معنایی برای زندگی باشیم ، مانعی

می شویم در کار طبیعت ، و در خواندن نشانه های خداوند در می مانیم .

 

پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

رسیدن به هدف

 

همه ما در حال تغییر هستیم و در حال گذر از مرحله‌ای به مرحله دیگر.
برای رسیدن به اهداف و آرزوهایمان باید در خود تغییرات مثبت ایجاد کنیم....

مخاطب ققنوسی (ناشناس)

 

پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

دست نوشته یک ققنوسی

آنها که رفتند کار حسینی کردند و آنها که ماندند باید که کاری زینبی کنند.اگر نه  یزیدیند.    "دکتر علی شریعتی"

مخاطب ققنوسی (ناشناس)

پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

دست نوشته‌ی دوستان ققنوس

تاثیر اینگونه نگرش بر اساس تجربیات علمی که تا کنون بدست آمده، برای رفع آلام بشر، دیگر تنها یک نظریه عامیانه بدون پشتوانه نیست. انسان با الهام گرفتن از این بینش به دو شکل از زندگی آرامتر و زیباتری برخوردار می شود. نخست اینکه مثبت اندیشیدن فرد را قادر خواهد ساخت که با کمک گرفتن از بیوشیمی بدن خود به جنگ بیماریهای خود برود و دیگر اینکه در ذهن خود از اهمیت مصائب و مشکلات کاسته و خواهد توانست از تنش ناشی از آنها تا حد زیادی مصون بماند. دردها و غم های زندگی ما تنها زمانی واقعیت می یابند که ما در ذهن خود به آنها اعتبار و ارزش دهیم.     

مخاطب ققنوسی (ناشناس )

 

 

پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

دست نوشته‌های دوستان ققنوس

هر کس در زندگی غایتی دارد...موهبتی بی همتا یا استعدادی ویژه تا آن را به دیگران هدیه کند.
و هنگامی که این استعداد بی همتا را با خدمت به دیگران بیامیزیم

وجد و طرب جانمان را تجربه می کنیم که هدف نهایی همه هدفهاست.           

ناشناس (مخاطب ققنوسی)

 

«ققنوس» واقعیت اجتماعی و تاریخی انسان دردمند است، انسان آزاده و تنهایی،

که برای زندگی و زنده بودن فریاد می‌کشد: «او ناله‌های گمشده ترکیب می‌کند»                            

ناشناس (مخاطب ققنوسی)


باید بگم آدمی به همه چیز میرسه اما به شرط اینکه اول هدف و انگیزه داشته باشه

دوم قدرت ریسک پذیری بالا

سوم روح و روان سالم بعضی از ما ادما که به جائی نمیرسیم یا اینکه اگه هدفی رو دنبال کردیم به سرانجام نمیرسانیم

باید رجوع کنیم به خودمون یعنی به روح درونی  خودمون

ببینیم با ضربه محلک ناامیدی باچه شدت به فرمانده هان اصلی وجود درونیمان یعنی مغز و قلبمون آسیب رسوندیم

آیا امیدی یه التیام و بهبودی هست یا اینکه فاجعه افریدیم و کاری از دستمون برنمیاد به تنهائی ؟آیاراه دیگری وجو داره؟

ناشناس (مخاطب ققنوسی)       

                                                                  

آسمان اقیانوس را آواز داد
 
                                       آخرین ققنوس را پرواز داد
خون اصغر آسمان را سیر کرد
 
                                        خواب زینب را چه خوش تعبیر کرد

شهاب (مخاطب ققنوسی)                        

 

چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

اوج تمنا

گاه برای ساختن ، باید ویران کرد

گاه برای داشتن ، باید گذشت

و گاه در اوج تمنا ، باید نخواست

 

چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

درد من

 

درد من حصار برکه نیست

بلکه زیستن با ماهیانی است

که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است

 

چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

دکتر شریعتی و امام حسین ع

 

حسین بیشتر یک لبیک گوی لب تشنه بود

ولی افسوس به جای افکارش

زخمهایش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی معرفی کردند

دکتر علی شریعتی

چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

تماشای شبکه های داخلی تلویزیون و سایر امکانات با ققنوسی‌ها

سلام دوستان ققنوسی

یکسری امکانات به وبلاگ ققنوس افزوده شده تا مورد استفاده شما قرار بگیره

می‌تونین از برنامه های تلویزیون که در انتهای وبلاگ در حال پخش هست دیدن کنید

امیدوارم روز به روز به سمت ققنوسی شدن پیش روی کنید

ققنوسی زی

سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

داستان ققنوسی"شجاعت"

هنگام گلوله باران وحشیانه تولون ، ناپلئون جوان مثل یک نی در باد می‌لرزید . سربازی که او را به این حال دید ، به هم قطارانش گفت : نگاهش کنید ، دارد از ترس می‌میرد .

ناپلئون پاسخ داد : بله ، می‌ترسم . اما به جنگیدن ادامه می‌دهم . اگر نصف من می‌ترسیدید ، مدت ها پیش فرار کرده بودید .

استاد می‌گوید :

ترس نشانه ترسو بودن نیست . ترس می‌گذارد در برابر موقعیت‌های زندگی ، شجاع و متین باشیم . کسی که ترس را تجربه می‌کند و با وجود این ترس ، بی آنکه مرعوب شود ، به راه خود ادامه می‌دهد شجاعت خود را ثابت می‌کند . اما کسی که به شرایط دشوار تن می‌دهد بی آنکه خطر را به حساب بیاورد، تنها بی مسئولیتی خود را ثابت می‌کند .

 

سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

فقدان


به جهان می آییم تا رویاها و آرمان هامان را بجوییم . اغلب آنچه را که در دسترس مان هست ، دست نیافتنی می کنیم . هنگامی که به اشتباه خودمان پی می بریم ، احساس می کنیم وقت خود را تلف کرده ایم و در دور دست ها ، به جستجوی همسایمان رفته ایم ، خود را به خاطر این اشتباه سرزنش می کنیم ، به خاطر تلاش بی حاصلمان و به خاطر مشکلاتی همه ایجاد کردیم .

هرچند ممکن است گنجینه در خانه تان مدفون باشد ، اما تنها هنگامی آن را میابید که در جستجوی آن به راه میافتیم . اگر پترس رنج انکار را تجربه نکرده بود رهبر کلیسا نمی‌شد (اشاره به داستان کیمیاگر نوشته پائولو کوئلیو) ، اگر پسر اسراف کار همه چیز را ترک نگفته بود ، پدرش برای او جشن نمی گرفت (اشاره به داستان پسری که از پدرش ثروت زیادی را به ارث برده بود و چون پدر می دانست اسراف کار است  به او وصیت کرد آن زمان که بدلیل اسراف کاری همه ثروتت را از دست دادی ، با طناب داری که در زیر زمین نصب کرده ام خودت را حلقه آویز کن و ... ) .

در زندگی ما چیز های مشخصی هست که مُهری بر خود دارند که می گوید : تنها هنگامی قدر مرا می‌دانید که مرا از دست داده باشید . . . و دوباره مرا بازیابید .

تلاش برای کوتاه کردن راه هیچ حاصلی ندارد

 

دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

تردید

استاد می گوید :

اگر در جاده رویاهاتان سفر می کنید ، به آن متعهد باشید . هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود . بهانه ای مثل اینکه : "خوب ، این دقیقا همان چیزی نیست که می خواستم" . بذر شکست در همین جا نهفته است.

مسیر خود را بپیمایید حتی اگر گام های شما نا مطمئن است ، حتی اگر می توانستید این مسیر را بهتر بپیمایید . اگر امکانات خود را در لحظه اکنون بپذیرید ، بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد . اما اگر محدودیت های خود را انکار کنید ، هرگز از آنها رها نمی شوید . شجاعانه با مسئول خود روبرو شوید ، و از انتقاد دیگران نهراسید .

و ، مهمتر از همه ، نگذارید با "خودانتقادی" فلج شوید

خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود ،‌ و با عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود.

خداوند یار شجاعان است.

 

دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

"برکت"

برکت

استاد می گوید : از هر برکتی که خداوند امروز به شما ارزانی داشته ، استفاده کنید

برکت را نمیتوان ذخیره کرد . هیچ بانکی نیست تا برکت دریافت شده را به آن بسپاریم و هر گاه مایل بودیم ، از آن استفاده کنیم . اگر از برکات استفاده نکنیم ، برای همیشه از دست می روند

خداوند می‌داند که ما در زندگی هنرمندان خالقی هستیم . یک روز گل مجسمه سازی به ما می‌دهد ، یک روز قلم مو و بوم  یا یک قلم . اما هرگز نمی‌توان از گِل روی بوم نقاشی ، و یا از قلم روی مجسمه استفاده کنیم . هر روز ، معجزه‌ی خود را دارد . برکات را بپذیرید ، کاری کنید ، و آثار هنری کوچک خود را همین امروز بیافرینید . فردا برکت دیگری دریافت خواهید کرد.

دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

علمدار دو عالم

 

http://www.fotothing.com/photos/d68/d6807162f1ca0926c3ae2b7f9cee3cc9.jpg

بی تو از چادر گُل دار بدم می آید

از نگاه در و دیوار بدم می آید

آنقدر دیر رسیدی به شب راه آهن

که ز دهقان فداکار بدم می آید

" پدرت روضه رضوان به دو گندم بفروخت "

دارد از مردم بازار بدم می آید

سیب از چشم درختان سپیدار افتاد

از درختان سپیدار بدم می آید

 

تو نباشی ، دگر از هرچه شبیه آب است

یا اباالفضل علمدار ، بدم می آید

حامد حسین خانی"یکشنبه صبح"

 

 

یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

محرم

ماه ساقی به سوی خیمه نگاهی انداخت


آب ، این رهگذر خستۀ جاری در خاک

آسمانیست که افتاده زمانی بر خاک

آفتابیست که در خاطرۀ شبها ماند

بوسۀ نیمه تمامیست که بر لبهاماند

آب عکسیست که در چهره جام افتادست

آهوی تازه خرامی که به دام افتادست

آب پیش از عطش خاک نمایان بودست

جوهر زخمی خودکار خدایان بودست

آب بادیست که از ماه به مریخ وزید

در زمین خون شد و از پیکر تاریخ چکید

آمد و آمد و آینۀ چشم همه شد

عاقبت مایۀ شرمندگی علقمه شد

*****

نخل ها نعره کشیدند که این جا باغیست

آه ! در حافظۀ آب چه ظهر داغیست

داغِ آن ظهر چه با سینۀ دریا می کرد

"دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد"

ظهر بود و عطش فاجعه یاغی شده بود

ماهِ دریا نفس قافله ساقی شده بود

ماه ساقی به حرم خانه خون آمده بود

آتشی بود که از خیمه برون آمده بود

مشک های تهی خسته نگاهش کردند

کودکان حرم آهسته نگاهش کردند

بر لبش تشنگی شرجی صد جام و سبوست

"آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست"

لشکر شام فغان کرد که سردار آمد

بگریزید که آن شیر علمدار آمد

ساعتی رفت که از لشکریان خود انداخت

نظری بر لب خشکیده آن رود انداخت

*****

آه ای قافله سالار جوانمرد حسین

آه ای ماهِ تماشایی شبگرد حسین

رود میخواست تو با خاطر شادش برسی

آب در چشم تو زل زد که به دادش برسی

آب را ریختی و فصل شکوفایی بود

خاک بر سر شدن آب تماشایی بود

آب آنروز نمی مرد و تقلا می کرد

"جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد"

آب در سینه خود شعله آهی انداخت

ماه ساقی به سوی خیمه نگاهی انداخت

ساقی آن روز سبوی همه را خالی کرد

مشک بر شانه او گریه خوشحالی کرد

چه نجیبند غریبان که جدا می مانند

دستهایی که لب علقمه جا می مانند

مشک آبی که چه لبهاست همه بیمارش

"هر کجا هست خدایا به سلامت دارش"

آه ای قافله سالار جوانمرد حسین

آه ای ماهِ تماشایی شبگرد حسین

مشک را بردی و صد زخم کبود آردی

و دو بازو که نه ، انگار دو رود آوردی

خیمه ها منتظر برق نگاهت بودند

همۀ چلچله ها چشم به راهت بودند

تیغ هایی که به قصد تو هجوم آوردند

همگی از همه سو پشت و پناهت بودند

عطش رود به فرمان تو جاری شده بود

نخل های عطش آلوده ، سپاهت بودند

چه کمان ها که به دنبال کمین می گشتند

تیرها در به در چشم سیاهت بودند

کودکان حرم آن روز همه دانستند

خیمه ها سوختۀ آتش آهت بودند

تیغ ها مثل هلال آمده بودند بُرون

زخم ها خیره به آن صورت ماهت بودند

تو به لب تشنگی تیغ ، محبت کردی

آب های کف آن رود گواهت بودند

*****

آب ، این رهگذر خستۀ جاری در خاک

آسمانیست که افتاده زمانی بر خاک

آب از آن روز دلی را به دوا شاد نکرد

"یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد"

آب از روز به خون خواهی جام آمده است

آب زخمیست که از کوفه به شام آمده است

 

بخواب فروردین ( حامد حسین خانی )

یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

زنجیر را باور نکن

آزاد شو از بند خویش ، زنجیر را باور نکن

اکنون زمان زندگیست ، تاخیر را باور نکن

حرف از هیا هو کم بزن ، از آشتی ها دم بزن

از دشمنی پرهیز کن ، شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان ، تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خالقی ، تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی  هرچیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست ، تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود ، نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن ، تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید ، آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن

دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

امروز را دریاب

امروز

استاد می‌گوید :

امروز روز خوبی برای انجام کار نامعمول است . مثلا می توانیم موقع رفتن به سر کار در خیابان برقصیم . می‌توانیم مستقیم به درون چشم های یک بیگانه بنگریم ، و از عشق در نخستین نگاه سخن بگوییم . یا به رئیس خود نظری بدهیم که احمقانه به نظر می‌نماید ، نظری که هرگز مطرح نکرده ایم . مبارزان روشنایی چنین روز هایی را بر خود روا می‌دارند .

امروز ، می‌توانیم بر بیدادی کهن بگرییم که هنوز در گلومان گیر کرده . می‌توانیم به کسی تلفن کنیم که سوگند خورده بودیم دیگر هرگز با او صحبت نکنیم (اما دوست داریم در منشی تلفنی خود از او پیامی دریافت کنیم) . امروز می‌تواند روزی انگاشته شود ، خارج از برنامه ای که هر روز صبح می‌ریزیم .

امروز ، هر خطایی مجاز و بخشوده خواهد بود .

                 امروز ، روز لذت بردن از زندگی است .

 

دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

همیشه سازگار نباش


سعی نکنید همیشه سازگار باشید . هر چه باشد ، پولس قدیس گفته : خرد جهان در دیدگان خداوند جنون است .

سازگاری به معنای آن است که همیشه کراواتی ببندیم که به جوراب ما می‌آید . به معنای آن است که فردا هم همان عقیده امروز را داشته باشیم . پس حرکت سیارات چه ؟ کجا می‌روند ؟

تا زمانی که به دیگری آسیب نمی‌رسانید ، هر از گاهی تغییر عقیده بدهید . بی احساسِ شرم ، خودتان را نقض کنید .

این حق شماست ، مهم نیست که دیگران چه می‌اندشند . . .

چون در هر صورت فکرش را می‌کنند . پس آرام باشید . بگذارید جهان راه خودش را برود . لذت غافلگیر کردن خود را کشف کنید .

پولس قدیس گفته : خداوند روی زمین دیوانگی ها را خلق کرد تا خردمندان را شرمنده کند .

 

دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

پیشگویی

حقیقت تلخ

دوست ققنوسی عزیزم ، باید چیزی را برایت بگویم ، شاید ندانی . فکر کردم چه طور از بار تلخ این خبر بکاهم ، چطور آب و رنگ بهتری به آن بدهم ، وعده بهشت و وعده دیدار با حق را به آن بیفزایم ، توضیح های راز آمیز برایش بیابم ، اما حاصلی نداشت .

نفس عمیقی بکش و خودت را آماده کن . باید بی پرده صحبت کنم ، و به تو اطمینان می‌دهم ، به آنچه می‌گویم کاملا مطمئنم . این یک پیش گویی خطا ناپذیر است ، هیچ تردیدی در مورد آن وجود ندارد .

پیشگویی چنین است : تو خواهی مرد !

شاید فردا یا پنجاه سال دیگر اما دیر یا زود خواهی مرد حتی اگر دلت نخواهد ، حتی اگر برنامه دیگری داشته باشی . پس به آنچه امروز می خواهی انجام بدهی بیاندیش . و به آنچه فردا می‌خواهی انجام بدهی . و به آنچه در ادامه زندگی ات می‌خواهی بکنی .

 

دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

داستان ققنوسی"سیبل ها"

 

 

 

سیبل ها

در روم باستان ، گروهی پیش گو به نام سیبل ها  9 کتاب در مورد امپراتوری روم نوشتند . کتاب ها را نزد تیبریوس بردند . امپراتور پرسید قیمت این کتاب ها چقدر است ؟

سیبل ها پاسخ دادند : صد سکه زر .

تیبریوس خشمگینانه آنها را از خود راند .

سیبل ها سه کتاب را سوزاندند و برگشتند و به تیبریوس گفتند : هنوز هم صد سکه زر می ارزند .

تیبریوس خندید و امتناع کرد : چرا می بایست برای شش کتاب ، بهای 9 کتاب را می‌پرداخت ؟

سیبل ها سه کتاب دیگز را هم سوزاندند و برگشتند و گفتند : هنوز هم صد سکه می ارزند .

تیبریوس تسلیم کنجکاوی اش شد و تصمیم گرفت آنها را بخرد . اما تنها می‌توانست بخشی از آینده امپراتوری اش را بخواند .

استاد می‌گوید : یک نکته مهم در زندگی : وقتی فرصتی در اختیارمان قرار می گیرد ، چانه نزنیم .

دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

داستان ققنوسی"درد"

 

درد

هنگامی که "سرگردان" تمرین مراقبه ذن می‌کرد ، یک روز استادش به "دوجو" (محل تجمع شاگردان) رفت و با ترکه خیزران برگشت . برخی شاگردان که نتوانسته بودند خوب تمرکز کنند دست شان را بالا بردند . استاد به آنها نزدیک شد و با ترکه خیزران سه ضربه بر هر شانه هر کدام زد .

وقتی "سرگردان" برای نخستین بار این ماجرا را دید آن را عملی قرون وسطایی و نا معقول دانست . بعد ها فهمید که اغلب ، انتقال درد روحانی به سطح جسمانی ، برای درک پلیدی حاصل از این درد لازم است . در جاده سانتیاگو ، تمرینی را آموخت که در آن ، هنگام ظهور افکار بحرانی ، باید ناخن انگشت اشاره اش را در پوست انگشت شستش فرو می برد .

عواقب هولناک اندیشه های منفی مدت ها بعد درک می شوند . اما اگر اجازه دهیم که این افکار به صورت درد جسمانی تجلی یابند ، می توانیم آسیب حاصل از آن ها را درک کنیم . و بعد از خود برانیم شان .

*  تمرین بی رحمی : هر بار فکری به ذهنت می رسد که می تواند به تو آسیب برساند ، حسادات ، افسوس ، درد عشق ، خصومت ، نفرت و غیره این کار را انجام بده : ناخن انگشت سبابه ات را چنان در ریشه انگشت شصت همان دست فرو ببر ، که به شدت درد بگیرد . بر درد تمرکز کن : بازتاب جسمانی رنجی است که در عالم روحانی می‌کشی

تنها هنگامی فشار را کم کن که اندیشه بی رحمانه از ذهنت بیرون رفته باشد . این کار را هر چند بار که لازم است انجام بده تا آن اندیشه ترکت کند ، حتی ا

ر لازم باشد ، ناخنت را بارها و بارها در شست خودت فرو ببری . هر بار ، بازگشت اندیشه بی رحمانه بیشتر به تاخیر می افتد ، و اگر هر بار که این اندیشه به ذهنت می‌رسد ، این تمرین را انجام دهی ، اندیشه منفی به تمامی ناپدید می‌شود .

 

ز کتاب "خاطرات یک مغ"  پائولو کوئیلو ، برگردان آرش حجازی)

 

دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

داستان ققنوسی "وسوسه"

 

وسوسه

بیگانه ای به صومعه اسکتا رفت ، سراغ استاد را گرفت وگفت : می خواهم زندگی ام را بهتر کنم ، اما نمی توانم خودم را از افکار گناه آلود رها کنم .

پدر روحانی متوجه شد که در بیرون باد تندی می وزد ؛ و به بیگانه گفت :

این جا هوا خیلی گرم است . می توان از بیرون کمی باد بگیری و بیاوری تا اتاق را خنک کند ؟

بیگانه گفت : غیر ممکن است .

راهب گفت : همین طور بازداشتن خودت از اندیشیدن به آنچه خداوند را می‌آزارد ، غیر ممکن است . اما اگر بدانی چگونه باید به وسوسه ها پاسخ نه بدهی ، هیچ آسیبی به تو نمی رساند .                                  پائولو کوئیلو


دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

داستان ققنوسی "تصمیم"

 تصمیم

 

http://www.sharemation.com/angels/god.JPG?uniq=-anrcjm


شوالیه ای به دوستش گفت : بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آن جا سکنا دارد .می‌خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد است از ما چیزی بخواهد ، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی‌کند .
دیگری گفت خوب من هم می‌آیم تا ایمانم را نشان بدهم .
همان شب به قله کوه رسیدند . . . و از درون تاریکی آوایی را شنیدند : سنگ های روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید .
شوالیه اول گفت :« دیدی ؟! بعد از این کوهنوردی ، می‌خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم . من که اطاعت نمی‌کنم !
شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد . وقتی پای کوه رسیدند ، سپیده دم بود ، و نخستین پرتوها آفتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید ؛ الماس ناب بودند .
استاد می‌گوید : تصمیم های خداوند اسرار آمیز ، اما همواره به سود ماست .

جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

داستان ققنوسی "عادت"

 

 

عادت


بیماری 32 ساله به سراغ ریچارد کرولی درمانگر رفت .
شکایتش این بود :نمی‌توانم جلو مکیدن انگشت شصتم را بگیرم .
کرولی گفت : چندان نگران نباش ، اما هر روز یک انگشت متفاوت را بمک .
بیمار سعی کرد طبق دستور او عمل کند . اما هر بار دستش را به دهانش نزدیک می‌کرد ، ناچار می‌شد آگاهانه انگشت آن روز را انتخاب کند . هنوز هفته تمام نشده بود که آن عادت از بین رفت .
ریچارد کرولی می‌گوید : وقتی عادت پدید می‌آید ، مبارزه با آن دشوار است . اما هنگامی که همین عادت ما را مجبور کند رفتار جدیدی در پیش گیریم ، تصمیم های جدید و انتخاب های جدیدی انجام دهیم ، آگاه می‌شویم که این عادت به زحمتش نمی‌ارزد .

جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

داستان ققنوسی "تمنا"

. تمنا

 

مریدی به استادش گفت :
تمام روز را به چیز ه
ایی اندیشیدم که نباید می اندیشیدم ، به تمنای چیزهایی گذراندم که نباید تمناشان را می داشتم ، و به کشیدن نقشه هایی که نباید می کشیدم .
استاد ، مریدش را بر
د تا در جنگل پشت خانه اش قدم بزنند .
در میان راه ، به گیاهی اشاره کرد و از مریدش پرسید نام آن را می‌داند یا نه .
مرید گفت : بلادونا . هرکس از برگ هایش بخورد از پا در می‌آید .
استاد گفت : اما
نمی‌تواند کسی را بکشد که فقط تماشایش می‌کند .
به همین ترتیب ، تمناهای منفی نمی توانند هیچ آسیبی به تو برسانند ، اگر به خودت اجازه ندهی که فریفته شان بشوی
.

جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

داستان ققنوسی" پژواک"

 

http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1384/9/IT/21.jpg

 

. پژواک
مردی در یکی از دره های کوه های "پیرنه" قدم می زد ، که به چوپان پیری برخورد . چوپان او را در غذایش شریک کرد ،‌و مدت درازی کنار هم نشستند و از زندگی صحبت کردند .
مرد می گفت : اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد ، باید بپذیرید که آزاد نیست ، چون خداوند هر گام او را هدایت می کند .
در پاسخ ، چوپان او را به دره تنگ و عمیقی برد که در آن ، پژواک هر صدایی به وضوح شنیده می شد .
گفت : زندگی این دیواره هاست ، و سرنوشت فریادی است که هر یک از ما می کشد . آن چه انجام می دهیم ، تا قلب خداوند بالا می رود ، و به همان شکل به طرف ما برمی گردد .
اعمال خدا ، به سان پژواک کردار ماست .
این جهان کوه است و فعل ما ندا   سوی ما آید نداها را صدا

جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

اشعار ققنوسی

 

 

یا رب نظر تو برنگردد. . . . .

شب  و اشک و دلی ویران ، دلی ویران و سرگردان دلی پر درد و پر غصه 

دلی اندوهگین ، غمناک

دلی تنها و سرگردان

فروخفته در مرداب

مثال نیلوفر آبی

که در اعماق غم فرو رفته در مرداب

نه یاری ، نه دلداری ، نه دلبندی

نه همزادی ، نه همرازی ، نه همدردی

تک و تنها ، بی یاور

مثال لیلی ، مجنون

نه یارای سفر دراد این نیلوفر آبی

نه دیگر قدرت ماندن

نه جرات کسی را پیش خود فرا خواندن

نمی دانم مثال نیلوفرآبی

جه تعدادند شیرینها و فرهادها

    نمی دانم سرانجام چنین عشاق چه خواهد شد

نمی دانم  . . . . . . .

نمی دانم  . . . . . . .

نمی دانم ولیکن این نکته را از مثنوی و معنوی خوب به یاد می دارم

عش هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود ، عاقبت ننگی بود

ولیکن عاشقان این نکته را در ذهن خود بسپارید :

دل دادن ، دل بستگی بسیار آسان است

ولیکن آنچنان زجز آور است زخم بی اعتنا بودن به عشق

دشوار است تحمل این درد

مثال این زخم خوردگان بسیارند

عشاق کور ، که آن لحظه نابینا بودند

ولیک حالا آگاه از همه ایام

بینا تر ز ایام گذسته

گذشتند آن ایام

ولیکن . . .

ولیکن خاطراتش همچنان در ذهنها باقیست

اگر عشقی دگر رو کرد

به یاد آرند آن زخم گذشته

به یاد آرند آن ایام گذشته

به یاد آرند آن حرفهای زیبا اما پوچ و بی معنا

ولیکن باعث پوچی آن حرف های زیبا

کسی نیست جز خود ما عاشق نماهای دروغگو

 نیلفر آبی {یک مخاطب ققنوسی }

جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

عضویت در کوئست . . . آری یا نه ؟ لطفاَ کوئستی ها بخوانند .

 

عضویت در کوئست . . . آری یا نه ؟

 

چرا کوئست .......  ؟

چرا کوئست اینقدر قدرتمند عمل می کند ؟

چرا با این همه فراز و نشیبی که نت‌ورک در ایران داشته و بیش از 150 نت ورک در کل دنیا به شیوه های مختلف کار میکند ولی باز هم کوئست است که حرف اول را میزند ؟

چرا کوئست با این همه فشار دولت و غیر قانونی بودن نت ورک در ایران باز هم با شاخه های متعدد از شهر های مختلف بزرگ و کوچک ورودی می گیرد و . . . ؟

و چرا ما نباید عضو کوئست شویم و یک TC دار کوئستی بشویم ؟

اینها عناوینی هستند که در این مقاله سعی می شود به صورت مختصر و در حد توان مفید از دیدگاه شخصی که روزی یک لیدر مجموعه دار کوئست بوده به آنها پاسخ داده شود ؟

علت قدرتمند بودن کوئست این است که QIواقعا یک سیستم قدرتمند است ، مسائلی که برای بچه های کوئستی واژه های آشنایی است :

.  مثلاً عضویت درWTO  آن هم سومین کمپانی معتبر آن (البته این مسئله را هیچ وقت بررسی نکردم و حتی در سایت سازمان تجارت جهانی هم به جستجوی نام QI  نگشتم چون به معتبر بودن کوئست ایمان داشتم) .

VERISIGN . . این علامت وریساین است که کلیه تبادلات مالی ، خرید اینترنتی و دریافت پورسانت شما را تضمین می کند . وریساین تضمین می کند که  . . . (قسمتی از متن پرزنت QI  )

.  داشتن نمایندگی در کشور های معتبر دنیا .

.  پرداخت سود بالا طبق قوانین اقتصادی جهان (3 به 3   250 $ ) .

. داشتن سیستم آموزشی واقعا اصولی و قدرتمند که از بهترین متد روانشناسی ، برای آموختن شیوه ی جذب زیر مجموعه و گسترش و رشد شبکه  ، استفاده می کند .

. استفاده از اساتید سر شناسی همچون پاتمن و  وی جی برای آموزشها

. برگزاری ترینینگ ها (جلسات آموزشی منظم در کشور های مختلف جهان)

. داشتن محصولات لوکس و مشتری پسند با برند های معروف و تنوع آنها، چه در زمینه طلا و جواهرات که شامل سکه های کلکسیونی و دیگر آثار با ارزش و چه در زمینه تور های مسافرتی که بهترین هتل های دنیا را استفاده می کند (البته فکر نمی کنم حتی 1/0 درصد از بچه های کوئست یکی از این تورها را استفاده کرده باشند ولی من کسانی را می شناختم که تور تایلند را استفاده کرده بودند و راضی بودند ) این اواخر هم که محصولات پزشکی از جمله BIODISK  و گردنبند چی و دیگر محصولات آن غوغا به پا کرده بود.

در کل سیستم کوئست به گونه ای طراحی شده که هر نکته و سوال و به قول معروف  OBJECTION  را که مطرح بشود می توان جواب داد، از مسئله حرام و حلال گرفته تا موضوع پورسانت بالا و نداشتن ورودی و اشباع شدن و قیمت محصولات و هر چه که فکرش را بکنی جواب درست و حسابی برایش وجود دارد .

اما چرا باید واقعا از کوئست دوری کرد و از عضو شدن در آن امتناع نمود ؟

درست است که سیستم   QIیا  QATANA   ( که تازگی ها به این اسم در سایت کمپانی خودش را معرفی می کند) یک سیستم کامل و تایید شده است ، اما متاسفانه در ایران به شکل های بد و ناپسندی از آن استفاده می شود . بارها دیده و یا می شنویم از این گونه سیستم ها برای سو استفاده از اعضا و رسیدن به اهداف گروههای خاص جهت پخش مواد مخدر و یا ایجاد خانه فساد استفاده می شود و یا مسائل دیگری که اصلا هدف بحث ما نیست ، هدف از نوشتن این مطلب ، حتی  عضو نشدن در مجموعه هایی است که کاملا اصولی و طبق آموزش های جوفابرگاس و پاتمن و نت ورک جهانی عمل می کند .

قبل از توضیح این مسئله را متذکر شوم که روش کار کمپانی  QI  و پورسانت دهی آن شیوه ی هرمی است چون که این نکته را این گونه توضیح می دهند که نه اصلا این سیستم هرمی نیست و باینری است ، هرمی سیستم پنتاگون ها بود که به سه نفرکاغذی را به مبلغ مشخصی می فروختی و باید این روند تا هفت لول پیش می رفت وگرنه پورسانتی دریافت نمی کردی و معایب متعددی داشت که کوئست آنها را ندارد و فلان و فلان . . .

اما در کتاب "اولین سال من در نت ورک مارکتینگ" (جدیدا به اسم "تنها راز موفقیت ، دوام آوردن" ، چاپ می شود ) که جزء یکی از کتاب های مشهور در نت ورک است و نویسنده آن یک آمریکایی می باشد ، ذکر شده که سیستم هرمی همان سیستم دو دویی است و با آن سیستم که پنتاگون ها و شرکت های کاغذی برای سود آوری از آن استفاده می کردند سیستم ماتریسی می گویند مثلا سیستم پنتاگون ها یک ماتریس  3 در 7 است که کاملا از نظر اقتصادی اشتباه بود و از لحاظ شرعی هم حرام است .

بگذریم این مسئله در دلم مانده بود که بگویم .

حالا برویم سراغ مطلب اصلی وا یراد گیری های اساسی :

اولا در این نوع فعالیت بازار یابی پورسانت مهم تر از خود محصول است یعنی چه بسا مشتری اصلا به محصول توجهی ندارد و شکل محصول برایش فرقی ندارد . تفاوتی ندارد سکه فراری خرید کند یا تور مسافرتی یا بایو دیسک یا هر چیز دیگری او برای شکار پورسانت یا پول مفت طبقات پایین وارد معامله می شود و این که محصول فروخته شده به او ، ارزشش از پول پرداختی اش کمتر باشد و طلا یا نقره باشد یا هر محصول دیگر ، برایش در اولویت دوم است . او سود می خواهد و همین بوی سود او را دیوانه می کند ، پس باید بدانیم هر وقت محور معامله پورسانت و سود بود و نه خود محصول و کیفیت و ارزش آن ، باید بدانیم که با یک فعالیت اقتصادی ناسالم سر و کار داریم در این تجارت به مشتری به چشم یک قربانی نگاه می شود که باید به هر طریق او را فریب داد و وارد سیستم کرد . لطفا نگویید که نه . . .

اگر نزدیکترین دوست یا برادرم من را وارد کرده به خاطر خودم بوده و من هم فلانی را به خاطر اینکه در کنار هم سود کنیم وارد کردم ، این نگرش ها از سر شاخه ها تزریق می شود و ما بدون اینکه بدانیم اهداف سر مشق شده ی آنها را پیش می بریم .

اگر مشتری جوان باشد از جاذبه های جوانی و تحریک هیجانات و احساسات جوانی او استفاده می شود . اگر میان سال است باید از سود کلان و سود بی زحمت و سریع صحبت کرد و اگر شخص فردی مذهبی است از احساسات دینی او سو استفاده می شود (بیان سخنان ائمه و خواندن نماز اول وقت و مدام ذکر گفتن و . . .) و اگر بی دین است با زبان و الفبای بی دین ها با او صحبت می کنند . بازی گردانان اصلی این شبکه ها اصلا به چیزی معتقد نیستند که بتوان بر اساس آن ، به آنها اعتماد نمود و روی آنها سرمایه گذاری کرد (این مسائل در جلسات لول های بالاتر مثلا level 1  مشاهده شده است ). آنها خوب می دانند که جملات و درس های استادان موفقیت چقدر جذابیت دارد بدون هیچ تعارفی و با گستاخی و بی پروایی تمام ، درس های موفقیت را به نفع خود (به اسم عضو شونده) مصادره می کنند و با آن به تبلیغ گرو های خود می پردازند . آنها از دلبستگی های مذهبی مردم به خوبی آگاهند . آنقدر در تبلیغات دوره ای  ومنظم خود از سخنان بزرگان دینی سوءاستفاده میکنند که اصلاً به فکر شخص هم نمی‌افتد که پشت این چهره موجه و انسان دوست و به ظاهر دین دار چه شخصیت متفاوتی خوابیده که به هیچ چیز جز سود خودش اهمیت نمی‌دهد ، او برایش علم  موفقیت یا اصول اعتقادی مذهبی  و یا اخلاق  وتعهد انسانی و علم و دانش ، خرد و معرفت اهمیتی ندارد ولی از همه استفاده میکند تا ورودی بگیرد و رشد کند  و به صورت ناخوداگاه این انرژی در شما تاثیر گذاشته ، شما هم از او پیروی میکنید و این مطالب را duplicate  میکنید.

مسئله مهمتری که وجود دارد این است که اگرچه  QI  یک سیستم قدرتمند است و در تمام دنیا کار می شود و لی در ایران غیرقانونی است حالا دلیل آن چیست بماند. . .  ( چون دلیل های زیادی آورده می شود  که این مسئله را توجیه میکند حتی مطرح میشود که این مسئله به نفع شبکه های اصولی است ) اما به هرحال این شیوه تجارت در ایران غیرقانونی است .اجازه بدهید مثالی بزنیم : می‌خواهم سیستم  QI را یک خودرو فرض کنیم ، یکی از بهترین و به روزترین مدل ها که متاسفانه در ایران عبور و مرور آن غیرقانونی است . مثلاً لامبورگینی آن هم از نوع گالاردو سوپرلگرا 2008 با موتور 10 سیلندر و حجم موتور 5000 سی سی  ، شتاب صفر تا 100 در  3.8 ثانیه و حداکثر سرعت 315 کیلومتر در ساعت .

آیا می توانید ایرادی به این خودرو بگیرید ؟‌

آیا هیچ کس می‌تواند بگوید این خودرو عیبی دارد؟

ولی در ایران نمی توانیم و نباید سوار آن بشویم چرا ؟ نمیدانم...... ولی نمی‌شود .

خوب .حالا من 192000 یورو هزینه کنم و این خودرو را خریداری کنم و مخفیانه روزهای تعطیل در خیابانهای خلوت با هزار ترس تردد کنم به این امید که من دارم فرهنگ ماشین سوپراسپورت را جا می‌اندازم و به همه  دوستانم یک به یک  فشار بیاورم که تو هم خریداری کن  بالاخره یکروز فرهنگش جا می‌افتد و همه سوار می شوند..... که چی بشه؟ ؟ ؟‌!!!!!!

تازه اگر قانونی هم باشد فقط 2ماه میتوانی سوارش بشوی و بعد از 2ماه باید برگشت بدهی . کسی این کار را می کند که اینقدر ثروتمند است  که نمی فهمد به چه شکل پولش را خرج کند، نه که  وام بگیرد ، خانه اش را بفروشد و تمام زندگی‌اش را هزینه کند که می خواهد لامبورگینی سوار شود؟   !!!!!!!

QI  هم همینطور است اگر چه خودش عضو WTO  است و verisign تضمین می‌کند ولی غیرقانونی است حالا شما مدام بگو بالاخره که چی؟  آخرش یکی باید شروع کند و این سیستم را راه بیندازد .اگر بخواهی چیزی  را به دست بیاوری باید یک سری چیزها را از دست بدهی و از این دست حرفها . . .

حالا فکر کنیم که ما درقبال وقت و انرژی که می‌گذاریم تا ورودی بگیریم چه چیزی را به دست می‌آوریم .

غیر از این است که فقط پول به جیب یک مشت اجنبی می‌ریزیم که هیچ ارزشی برای ما و اهدافمان قائل نیستند .غیر از این است که داریم ارز مملکت را خارج می‌کنیم ؟

کاش میشد از کسانی که ترم های متوالی در دانشگاه به خاطر حجم بالای کاری نت‌ورک مشروط شدند و در نهایت مجبوراً انصراف دادند بپرسیم که حال چه دارید ؟

ای کاش امکان این وجود داشت از دوستان خوبی که به خاطر مبلغی اندک کارشان به دادگاه کشید بپرسیم به جای دوستی و رفاقت که نابود کردی چه به دست آوردی؟

ای کاش می‌شد ازآن پسرها و دخترها که از خانه و خانواده بریدند به خاطر اینکه سیستم همه چیزشان شده بود ، بپرسیم در قبال احترام و آرامشی که در خانه داشتی و اعتمادی که خانواده به تو داشتند و حالا همه را از دست دادی چه چیزی در سیستم به دست آوردی ؟

درست است رسیدن به خیلی از آرزوهایمان خوب است اما به چه قیمتی ؟؟؟!!!!!!!!!!

این مطالب مستند و درد دل ، رنج کشیده‌ ای است در این سیستم ، که تمام داشته هایش را در این راه ....... اکنون ندارد .

 

 

جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

داستان های ققنوسی


1. وسوسه


بیگانه ای به صومعه اسکتا رفت ، سراغ پدر روحانی رفت و به او گفت : میخواهم  زندگی ام را بهتر کنم ، اما نمی توانم خودم را از افکار گناه آلود رها کنم .
پدر روحانی متوجه شد که در بیرون باد تندی می وزد ؛ و به بیگانه گفت :
این جا هوا خیلی گرم است . می توان از بیرون کمی باد بگیری و بیاوری تا اتاق را خنک کند ؟
بیگانه گفت : غیر ممکن است .
راهب گفت : همین طور بازداشتن خودت از اندیشیدن به آنچه خداوند را می آزارد ، غیر ممکن است . اما اگر بدانی چگونه باید به وسوسه ها پاسخ نه بدهی ، هیچ آسیبی به تو نمی رساند .   {پائولو کوئلیو}

جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

کلام ققنوسی

 

و

http://www.drshariati.org/files/1-1-1386-4-11-16-8-49-888E.jpg

اگر می خوانم،می جویم،می یابم و می گویم،انگیزه‌ام دردی است که ریشه در جانم دارد و اگر از اینهمه سر بتابم درد با جان یکی شده ،خواهدم کشت. بیماری مرگ آوری هست که به تاریخ ، فرهنگ ، مذهب و مردممان هجوم آورده است و یک لحظه غفلت همه چیز را نابود خواهد کرد . این است که آرام نمی یابم ، چرا که درد شدیدتر از آن است که فرصت آرامشی دهد و بیماران ، به مرگ نزدیک تر از آن که بتوان به خوشایند و بدآیند دیگران اندیشید...
{دکتر علی شریعتی}

جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

همفکری ققنوسی

سلام ققنوسیها


این حالت خواستن و نخواستن  ، توانستن و نتوانستن ، میل داشتن و میل نداشتن از کجا نشأت میگیرد . تمایل به انجام کار و مشتاق بودن را کسی در دل ما قرار میدهد یا خودمان باعث می‌شویم ؟

یکی نقاش میشود ، یکی خطاط ، یکی شاعر ،یکی قهرمان بوکس. دیگری خوب  می نویسد و آن یکی .....

آیا همه می توانند شاعر خوبی باشند ؟ یا این یک استعداد ذاتی استن ؟ آیا به دور از عدل الهی نیست که گروهی استعدادی را داشته باشند و عده ای فاقد آن باشند ؟ یا اینکه از همه استعدادها یک تعریف کلی برای همه وجود دارد ؟ یعنی ما در شبکه نرم افزاری درونمان همه برنامه ها  وجود دارد که با  آنها می توانیم هرکاری را انجام دهیم فقط باید آن فایل را از پوشه مربوطه بازخوانی و بروزرسانی کنیم تا تقویت شده و عمل نماید .

یکی از روانشناسان بنام برون مرزی می گوید : اگر یک انسان معلول که از ٢ پا فلج است بگوید که من نمی‌توانم قهرمان دوومیدانی جهان بشوم ، فقط خودش مقصر است چون فکرش محدود میباشد . حالا من می‌خواهم اراده‌ای بکنم : بنده علاقه زیادی به شعر نوشتن دارم و خیلی دوست دارم که بتوانم در این زمینه حرفی برای گفتن داشته باشم و کلامی بنویسم اما آیا اگر من بهترین استاد را داشته باشم و مدت زیادی آموزش ببینم و خیلی هم تلاش کنم می‌توانم مانند مثنوی سرای بزرگ ،مولانا ٢۶٠٠٠ بیت شعر بگویم یا همچون  خواجه شیراز دیوانی داشته باشم یا نوشته هایی مانند دکتر علی شریعتی بنویسم که آدمی را مست کلام خود می کند؟ 

فکر نمی کنم چنین چیزی بشود . یعنی این توانایی و قدرت یک مسئله اکتسابی نیست .آیا اینها انسانهای خاص و نشان کرده بودند آیا استاد شهریار انتخاب شده بود که شهریار شود یا خودش خواست ؟ آیا مطهری‌و علامه طباطبایی ماموریت داشتند که مذهب شیعه را بکاوند و دهها جلد کتاب در زمینه اسلام بنویسند یا مسیر زندگی آنها را در این وادی قرار داد؟

اصلاً اجازه بدهید کمی وسیع تر سوال کنم آیاپیامبران و امامان انسانهای معصوم خلق شدند یا مسیر زندگی آنها را به سمت معصومیت کشاند ؟ آیا ما هم میتوانیم  معصوم باشیم ؟ پس چرا انسانهای عاری از اشتباه و خطا و حتی فکر گناه دیگر وجود ندارد ؟ یا شاید دارد ما نمی‌دانیم

پس ققنوسیها با شما به مذاکره و همفکری می‌نشینیم .

 شما چگونه می‌اندیشید ؟

 نظر شما چیست ؟ 

سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

جملات ققنوسی

. بجای آنکه به تاریکی لعنت بفرستی ، شمعی روشن کن

http://gallery.photo.net/photo/7399419-lg.jpg

 

 

 

 

 

.  خود را دست بالا بگیر ..... دست خود را بالا نگیر

 

 

 

 

 

 

 

. در زندگی بجای دل بستن به خروارها نقشه از قبل ، باید به قدرت و توانایی نقشه کشی در صحنه عملیات دست یافت .

 


 

 از خواستن است که انگیزه به وجود می آید ، اراده شکل می گیرد ، نیرو ها فعال می شوند ، پشتکار معنا پیدا می‌کند ، موانع یکی پس از دیگری پشت‌سر گذاشته می‌شوند . و به این ترتیب موفقیت و عینیت بخشیدن به هدف ها میسر می گردد.

 

 

شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

نگاهی دیگر بر قوانین راز و آنچه به عنوان راز قانون جاذبه شناخته می شود

 

http://www.pixup.ir/images/l72voicfgv262jbtnl8l.jpg


 

چگونه است که می خوانیم شما هر چیزی را با این قانون بدست می آورید . شادی ، سلامتی و ثروت اما بارها و بارها شده است که می خواهیم و اراده می کنیم و هدفمند می شویم و انگیزه پیدا می کنیم و تلاش می کنیم اما نمی شود !! هر چه را می دانیم به کار می گیریم تکرار کلام ، نگرش مثبت ، برنامه ریزی ، آینده نگری و چه و چه . هر چه کتاب موفقیت و کامیابی چاپ شده چه از نوع خارجی مثل نوشته های برایان تریسی و اندرو متیوس و اسپنسر جانسون و چه از نوع داخلی مثل دکتر آزمندیان و حلت و غیره را تهیه می کنیم و می خوانیم و به برنامه های گوناگون آن عمل می کنیم ولی بازهم نمی شود .

 

 

http://www.rahnema.com/images/22193_2007090813.jpg

 

پس این قانون چگونه است؟

این چه رازیست؟

اگر هست که چرا آنگونه که جک کانفیلد نویسنده کتاب " سوپ جوجه برای روح " می گوید با چسباندن یک اسکناس به سقف به مبلغ دلخواهش رسید دیگران نرسیدند . اگر هر آنچه را که بدان فکر کنی به آن می رسی ، پس چرا هزاران انسان در مسیری قرار می گیرند که هیچگاه حتی فکر آن را هم نمی کردند . اگر اینگونه است که همه چیز به من بستگی دارد پس نقش آن طراح و خالقی که همه چیز و همه کس را خلق کرده و بدان معنا بخشیده چه می شود ؟

همان که همه چشم ها را آفریده و همه را می بیند ولی چشم ها در دیدن او ناتوانند.

در کتاب های روانشناسی خودمان می خوانیم که در خلقت ما دو نوع ضمیر وجود دارد . ضمیر خودآگاه که ارادی است و اعمالش به دست خودمان کنترل می شود و نا خودآگاه که از ما دستور نمی گیرد و اراده آن به دست خودش است ولی می توان آن را تقویت کرد .

گفته می شود که ضمیر نا خودآآگاه همان تکه ای از وجود باریتعالی است که در انسان دمیده شد تا اشرف مخلوقات باشد به سبب این نعمت و وظایفی دارد گوناگون.

مثلا کنترل اعضای درونی ما همچون قلب و ریه و گوارش و تنفس بر عهده اوست . از طرفی ارتباط و کانکت شدن با منبع اصلی که همان خداوند باشد نیز به عهده اوست .

وظیفه دیگر آن ارتباط با ضمایر نا خودآگاه دیگر در کائنات است که همگی از همان روح اصلی سرچشمه می گیرند و این گونه توضیح می دهند . آن زمان که شما اراده می کنید کاری را انجام دهید و چیزی را طلب می کنید این ضمیر به جستجوی آن در کائنات می پردازد . برای مثال مریم را یاد می کنید و مریم را در مسیر محل کار می بینید. . . این اتفاق بارها برای ما رخ داده است اما یعنی تا حالا نشده که کسی را یاد کنیم و او را هیچ وقت نبینیم ؟! حتماا شده است ! پس اینجا قانون جاذبه چه می شود ؟ ضمیر ناخود آگاه کجاست ؟ خوابیده است ؟ ضعیف شده است؟

هدف از نوشتن این مطلب رد کردن قانون جاذبه و قدرت ضمیر نا خودآگاه نیست بلکه منظور این است که جاذبه وجود دارد اما همه چیز نیست ، جاذبه قسمتی از یک سیستم پیچیده تا رسیدن به یک هدف یا خلق یک حادثه است ، چگونه؟

توضیح مسئله بسیار مشکل و پیچیده است ولی آنچه عاقلانه تر و قابل توضیح تر است آن است که ما وقتی چیزی را اراده می کنیم فرکانسی را به کائنات می فرستیم که در جهت تحقق هدف شروع به ساختن وسیله و روشن کردن مسیر می کند . اما به غیر از اراده ما اراده های دیگری هم وجود دارد که فرکانس ما را تحت الشعاع قرار می دهد . یکی از آنها اراده طبیعت است مثلا می شود بگوییم من نگرش می زنم و مثبت فکر می کنم که در خت گیلاس در فصل پاییز میوه بدهد !!! یا من نگرش می زنم و هدف مشخص می کنم و تلاش می کنم برای اینکه طول قدمم 3 متر شود !!!

غیر ممکن است .

اگر اراده طبیعت خلاف اراده ما باشد پس اتفاقی نمی افتد . اراده دیگر ، اراده بقیه ضمایر نا خودآگاه موجود در کائنات است . مثلا من نگرش می زنم که دختر همسایه از من خوشش آید و به من نگاه کند ولی اگر ایشان تمایلی نداشته باشد .... من فرکانس می فرستم و به مریم فکر می کنم که با من تماس بگیرد ولی اگر او به یاد من نباشد .... باز هم هیچ !!!!!

و اما اراده و مشیت اصلی که همه اراده ها را در بر می گیرد از آن خالق هستی است و چه زیباست و چقدر آرامش بخش است که اینگونه باشد . یعنی اگر من اراده کنم که دست به تجارتی نو بزنم و اوضاع جوی و اقتصادی (اراده طبیعت) به نحوی باشد که شرایط محیا باشد و مشتری مناسب هم در بازار موجود باشد (اراده کائنات) اما باز هم نتوانم کار را استارت بزنم ... علت چیست ؟

بارها شده که اراده انجام کاری را می کنیم اما جور دیگری می شود و بعدها می فهمیم که حکمتی در کار بوده و به صلاح ما بوده .

مثلا اراده می کنی که خدمت سربازی را توی یکی از هتل های  شهر خودت انجام دهی  بعد از ساعت اداری هم به منزل تشریف ببرید و بعد از ظهر هم به کاری مشغول باشید .

هم خدمت کنی ، هم کار کنی ، هم در کنار دوستان قدیمی تفریح کنی ........... اما دست تقدیر شما را می کشد به دورترین و محروم ترین نقطه ایران ..... وا مصیبتا !!!!

پس قانون جاذبه چه شد ؟ پس تلاش من چه شد ؟ من که پارتی داشتم !!!!! همه چیز که حل شده بود !!!!! پذیرش هم که گرفته بودم !!!!! پس اینجا کجاست ؟

اینجاست که نقش یک اراده قوی تر و داناتر مشخص می شود . به مکانی که دست تقدیر هدایتت کرده می روی و در آن شرایط سخت با کسانی آشنا می شوی و مسائلی را تجربه می کنی که مسیر زندگی تو را متحول می سازد . فکر نمی کنی اینگونه نقش  اراده ما و تقدیر خداوند چه قدر راحت و زیبا توضیح داده می شود !

خداوند می فرماید : العَبْدُ یُدَبِر و الله یُقَدِر

بنده اراده می کند و خداوند مهر تقدیر به پای آن می زند . ولی آیا اگر من تصمیم نگیرم و اراده نکنم و هدفمند نباشم اصلا فرکانسی به کائنات فرستاده می شود که با آن بقیه را متاثر کند  و بعد از آن خداوند بر آن مهر تایید بزند؟!!!!! مسلما "نه" .

همه کتاب های موفقیت و مطالب مطرح شده در مورد مسئله راز قانون جاذبه صحیح می باشد ولی همه ی این قوانین تحت نظارت آن خداییست که صلاح ما را بهتر می داند .

بخاطر همین است که می گوید از تو حرکت و از من برکت .

پس تو اراده کن و تصمیم بگیر و به راه بزن ، تلاش کن ، خود راه بگوید که چون باید رفت..... و پاداش تلاشت را بگیر.....

خودت را در دریای بیکران حکمت الهی رها کن .

خدا را سپاس که در همه امور و اراده ها و نگرش ها و تصمیمات ناظر ماست و دعا کنیم که : آنی کمتر از آنی ما را به خودمان وامگذار .

 

http://electexiles.files.wordpress.com/2007/12/the-true-secret-1.jpg

شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

آماده ای از خواب تو افسانه بسازم؟

 

 

می خواهم از این آینه ها خانه بسازم

یک خانه برای تو جداگانه بسازم

یک خانه ی صحرایی بی سقف پُر از گُل

 با دور نمای پَر پروانه بسازم

من در بزنم ، باز کنی ، از تو بپرسم

آماده ای از خواب تو افسانه بسازم؟

هر صبح مربای غزل ، ظرف عسل ، من

 با نان تن داغ تو صبحانه بسازم

شاید به سرم زد ، سر ظهری ، دم عصری

 در گوشه آن مزرعه میخانه بسازم

وقتی که تو گنجشک منی ، من بپرم باز

یک لانه به ابعاد دو دیوانه بسازم

می ترسم از آن روز خرابم کنی و من

 از خانه آباد تو ویرانه بسازم

حامد حسین خانی

http://www.r15r.com/data/media/108/nesa2_L.jpg

 

 

 

چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

اهداف کلی وبلاگ ققنوس

. مطالب دستیابی به موفقیت از دیدگاه و منظر بزرگان علمی و مذهبی جهان

. اشعار و متن های برگزیده ققنوسی

. داستان های کوتاه ققنوسی

. معرفی کتا بهای ققنوسی

. معرفی شخصیت های ققنوسی

. جملات ققنوسی

. ضرب المثل های ققنوسی

سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

تولد وبلاگ ققنوس

و ققنوس دوشنبه ٩/٩/١٣٨٨ متولد شد.

در راستای جمع آوری مطالبی نو برای جویندگان راه موفقیت بر آن شدیم تا وبلاگی بنام نماد جاودانگی "ققنوس" ایجاد کنیم . مطالب این وبلاگ حاصل تلاش دو هم خدمتی است که برای دست یابی به آرامشی درونی و حقیقی در دوران سخت خدمت زیر پرچم در منطقه ای محروم و دور افتاده که سایرین به روز مُردگی دچار شده بودند ، آن دو به فکر تغییر افتاده و به مطالعه و تفکر پرداختند .

اکنون آن آموخته ها را در اختیار دوستداران پایداری و ایستادگی در شرایط سخت      می گذاریم

سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

ققنوس نماد جاودانگی

علامه دهخدا گویند:

    ققنوس هزار سال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد  و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه ای پدید آید و او را جفت نمی باشد و موسیقی را از آواز او دریافته اند.

سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸  توسط ارسلان , سید حسام  |  پيام هاي ديگران ()

 

 




ghoghnoosyha@yahoo.com

 

ساعت
داستان ققنوسی(۱۱)
کلام بزرگان(٤)
سخنان بزرگان(٤)
دکتر علی شریعتی(٤)
دست نوشته‌های شما(۳)
توصیه های ققنوسی(۳)
دست نوشته‌های دوستان ققنوس(٢)
حرفهای ققنوسی(٢)
اشعار ققنوسی(٢)
کلام بزرگان(٢)
محرم(٢)
فلسفه(۱)
ابوالفضل(۱)
راز(۱)
امام حسین (ع)(۱)
علمدار(۱)
جملات بزرگان(۱)
جاودانگی(۱)
کوئست(۱)
شرکت های هرمی(۱)
پائولوکوئلیو(۱)
نت ورک(۱)
تولد وبلاگ ققنوس(۱)
اهداف کلی وبلاگ ققنوس(۱)
گلستان سعدی(۱)
قانون جاذبه(۱)
گفته های عالمان(۱)
سوال ققنوسی(۱)
نگرش مثبت(۱)
ققنوس(۱)
حصار برکه(۱)
اوج تمنا(۱)
دست نوشته‌های شما دوستان ققنوس(۱)
اشعار ققنوسی(۱)
داستان ققنوسی(۱)
داستان پژواک(۱)
داستان تمنا(۱)
داستان عادت(۱)
داستان تصمیم(۱)
داستان وسوسه(۱)
داستان درد(۱)
داستان سیبل ها(۱)
حرفهای ققنوسی(۱)
داستان شجاعت ناپلئون(۱)
تماشا تلویزیون(۱)
امکانات وبلاگ ققنوس(۱)
با امواج منفی چه کنیم(۱)
غبار روبی روح(۱)
با انگیزه بمانیم(۱)
ترفند های ققنوسی(۱)
شهامت مبارزه(۱)

 

به سنگینی یک پَر
روح خدا
خدا را در در زندگی جستجو کن
دوستی من تا نداشت
سرگذشت یک مبتکر
اعجاز نوشتار
خودت را در دستان خداوند رها کن
چگونه همیشه پرانگیزه بمانیم
ریشه واژه فلسفه
اگر رفتی بردی , وگر خفتی مردی

 

دی ۸۸
آذر ۸۸

 

ارسلان , سید حسام

 

TETA king
محاکمه (فرقه‌های مذهبی)
متولد ماه مهر
مهم اینه که...
خدا بینهایت است
به انتظار قصه های بی غصه
خانه دوست کجاست؟
دکتر شریعتی
پیچک

 

RSS 2.0